تبليغاتX
اومدی قدمت رو تخم چشام

اومدی قدمت رو تخم چشام

 
 
لبخند تو را چند صباحی است

ندیدیم

یک بار دگر خانه ات آباد

بگو: سیب

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 16:17 توسط یاسمین|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 16:22 توسط یاسمین|

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 20:16 توسط یاسمین|

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.


چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند


پس ما رو يادت نره
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 20:15 توسط یاسمین|

قبل از اینکه ادامه رو بخونی یکی از سازهای زیر رو انتخاب کن:

سنتور.....گیتار..... پیانو....سه تار....ارگ....ویلون.....دف... آکاردئون...شیپور
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 17:42 توسط یاسمین|

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :” نه اینجا نیست… اینا بچه های کارشناسی ارشدن “

خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!

خر کبف یعنی اینکه یه لپ تاپ می گیری دستت اما ۲ قرون سواد نداری بهت بگن آقای مهندس!

خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر!

خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!

خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!

خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی!

خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!

خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!

خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!

خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!

خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!

خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)

خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!

خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: “از قیافه تون معلومه که
دانشجویین!”

خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!

خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!

خر کیف یعنی بین کلاس ۱۲ تا ۲ و کلاس ۲ تا ۴ خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!

خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!

خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه!

خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!

خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره

نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 18:43 توسط یاسمین|

بهار آمد بيا سر سبز بودن

ميان سبزه و گلها غنودن

بيا با لطف باران بهاري

غبار كينه و غم را زدودن

هوا سرشار عطر مهرباني

بيا باهم محبت را سرودن

جهاني سوي حق اندر شتاب است

بيا تا گوي سبقت را ربودن

بيا پيمان عشقي تازه بنديم

كه عشق آمد عيار زنده بودن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 20:10 توسط یاسمین|

" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود, اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد: "دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
" جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند . هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .
" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراين راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 18:9 توسط یاسمین|

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد...!
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود...
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟
مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟!!
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟!
مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
کشاورز گفت : می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد...
او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ ! شاه آن شهر او را خواست و پرسید : ای مرد به کجا می روی ؟!
مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
شاه گفت : آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟!!
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد و پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت : از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد...
شاه اندیشید و سپس گفت : حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم...
مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!
و رفت...
به دهقان گفت : وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست...!
کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.
مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!
خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟!!
بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد...!


بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست می‌دهند. موریس وبستر
نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 17:37 توسط یاسمین|

 عکس   عکس دریای عجیبی که در قرآن آمده است

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توانید در سجیه دید , این شمالی ترین شهر دانمارکیهاست , جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود می آید.

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.
سورة مبارکه الرحمن
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲)
۱۹٫ دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.۲۰٫ اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.۲۱٫ پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟ ۲۲٫ از آن دو , مروارید و مرجان خارج مى‏شود.

سوره مبارکه فرقان آیه ۵۳:
« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 16:17 توسط یاسمین|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20ساعت 19:44 توسط یاسمین|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20ساعت 19:37 توسط یاسمین|

نبضم را ميگيرم....يك....دو.....سه.....درشمارشي موزون همچنان به پيش ميروم....صدويك...صدو دو...صدو سه.........

من اين تپش ملموس حيات را دوست دارم

فراي تمام جريان سرخگون شريان هايم

فراي تمام انشعابات سرسام آورش

فراي تمام نقصان آهن در نقاط بايدش

من از همان زمان كه بوده ام Bمثبتم

باتمام صفاتي كه در خون من حل شده است

حجم انديشه ام تا Bنهايت مثبت است

اگر Bحوصلگي هاي من طي شود

اگرBبهانه B دليل از Bراهه ها نگذرم

اگر درك منB حد و حصر Bتعصب پذيراي حقيقت شود...............

من همواره Bمثبتم

همچنان ميشمارم.........هزارو يك.......هزارو دو.......هزار و سه.......

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/24ساعت 17:30 توسط یاسمین|

دانی که چرا چوب شود قسمتش آتش
بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است
دانی که چرا آب فرات است گل آلود
شرمندگی اش از لب عطشان حسین است
دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش
زیرا که خداوند عزادار حسین است

نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 20:26 توسط یاسمین|

 

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 16:8 توسط یاسمین|

یه شب که داداشم سرما خورده بود و مریض بود زود خوابش برد.نصف شب بیدارش کردیم که قرصشو بخوره ديديم يهو بلند شد كتابشو گذاشت رو زمين به جاي مهر و خلاف قبله شروع كرد نمازشو بخونه.تو نيت هم ميگفت نماز ظهر به جا مي آورم........انقدر بش خنديدم كه دلم درد گرفت بعد كه نمازشو خوند برگشت به من گفت چرا انقدر ميخندي چه مرگته!گفتم هيچي عزيزم بيا اين قرصاتو بخور و بخواب. طفلك خورد و خوابيد.فردا صبحش هيچي يادش نبود!
نوشته شده در جمعه 1390/08/06ساعت 11:15 توسط یاسمین|

یه مردی تو مترو ایستاده بود که حس میکنه یه دستی تو جیب شلوارشه.سریع مچ طرفو میگیره میبینه یه زنه.به پلیس اونو لو نمیده.خلاصه کم کم با هم آشنا میشن و معلوم میشه که مرده هم یه جیب بره این دو نفر بعد چند وقت باهم ازدواج میکنن.وقتی بچه دار میشن بچشون که به دنیا میاد یه دستش مشت بود .پیش هزارتا دکتر رفتن نتونستن مچشو باز کنن.

کم کم نا امید شدن تا اینکه یه دانشمند زیرکی اومد جلوی بچه یه ساعت طلا رو تکون میداد کم کم ساعتو به دست اون کودک نزدیک کرد.کودک مشتشو باز کرد.توی دست اون کودک چیزی بود که همه رو شگفت زده کرد.توی دستش انگشتر طلای پرستاری بود که اونو به دنیا آورده بود!

جالب بود نه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت 16:52 توسط یاسمین|

یه بار تو مدرسه با دوستم داشتیم ول میچرخیدیم که چشممون خورد به سالن خالی و بزرگ نمازخونه با بلندگوی خاموشش.رفتیم بلنگورو روشن کردیم و شروع کردیم به خوندن: مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار........بعد کلیا چرتو پرت گفتن و فحش دادن به ناظم و مدیر و معلمایی که بدمون میومد یهو دیدم ۵ دقیقس که دوستم دیگه همکاری نمیکنه یهو برگشتم به به چشمتون روز بد نبینه مدیر دست به سینه مارو نگاه میکرد علی الخصوص بمن

زنگ کلاس خورده بود و ما نفهمیدیم.بعدم کلی مورد انضباطی نوشت و فرستادمون کلاس

آخ آخ عجب روزی بود.خیلی بد شد.بیچاره خودم

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 20:28 توسط یاسمین|

میخواستم آپ کنم ولی مطلبی نداشتم یه خاطره میگم براتون

یادمه کوچیک که بودم با خانواده رفتیم شمال.یه روز ظهر لب دریا نشسته بودیم.

مامانم ماهی سرخ میکرد منو داداشمم با شن بازی میکردیم و اما بابام........

یکم از ساحل که دور میشدیم یه علفزار بود که توش یه گاو میچرید.خلاصه بابام عین این گاو ندیده ها رفت سراغش.هی دمشو میکشید هی شاخشو میکشید.یهو دیدیم گاوه سرشو بلند کرد و گفت مااااااااااااااااااااااااااااااا.......و گذاشت دنبال بابام.شانس بابام شاخ های بلندیم داشت

بابام حالا بدو کی بدو.تو شن دوید گاوه اومد تو آب رفت گاوه اومد.بعد کلی دویدن یه درخت دید که

تو عمرم ندیده بودم بابای چاقم اینجوری از درخت بالا برهجالبه منو داداشمم همش دست میزدیم میگفتیم بابا بدو بابا بدومامانمم اینجوری بود

بالاخره گاوه ول کرد و بابام پایین اومد.

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 18:14 توسط یاسمین|

دل من غمگین است

غصه ام سنگین است

گرچه بی هم نفسم

زندگی شیرین است

میل گل درمن نیست

بال من خونین است

اشک غم باید ریخت

رسم دنیا این است

 

نمیدونم چرا بعضیا از عاشقی و غم دنیا شاکین.

ولی به نظر من اگه غم نبود یا اگه عاشقی نبود آدم هیچوقت خداشو به یاد نمی آورد.

درسته نامردی زیاد دیدم اما باورم رو از خدا مدیون همین نامردیام.

نظر شما چیه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/16ساعت 18:7 توسط یاسمین|

زندگي شطرنج دنيا و دل است

قصه ي پر رنج صدها مشكل است

شاه دل كيش هوس ها ميشود

پاي اسب آرزوها در گل است

فيل بخت ما عجب كج ميرود

در سر ما بس خيال باطل است

مهره هاي عمرمن نيمش برفت

مهره هاي او تمامش كامل است

ما نسنجيده پي فرزين او

غافل از اينكه حريفي قابل است

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/03ساعت 11:1 توسط یاسمین|

آنگاه که غرور کسی را له میکنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

آنگاه که خدارا میبینی و بنده خدارا نادیده می انگاری

میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/19ساعت 19:56 توسط یاسمین|

- زرافه ها قادرند گوشهايشان را بازبان 34/53 سانتي متري شان تميز كنند.

- يوزپلنگها قادرند 46مايل درساعت بدوند درحاليكه سريعترين انسانها تنها قادرند 18 مايل درساعت بدوند.

- دوگورخر هيچ كدام نواراي يكسان و يك جور روي بدن خود ندارند.

- يك گاو درطول عمر خود ميتواند بيش از 200000ليوان شير توليد كند.

- بزرگترين حيوان دنيا وال آبفام است كه قلبي به اندازه ي يك اتومبيل و زباني به درازي يك فيل دارد.

- مرغان مگس تنها موجوداتي هستند كه قادرند به سمت عقب پرواز كنند.

- غدد تعرقي سگها تنها بر روي پنجه هاي آنها وجود دارد.

- ماهي قرمز(ماهي طلايي يا ماهي حوض) از حافظه اي سه ثانيه اي برخوردار است.

- پرندگان درحالي ميخوابند كه يك چشمشان باز است.

- اسبها ميتواند به حالت ايستاده چرت بزنند.

- طول عمر سگها بطور متوسط 15سال است.

- سگ آبي قادر است به مدت 45 دقيقه تمام نفسش را درسينه حبس كند.

- يك هشت پاي 31 كيلوگرمي قادر است ازحفره اي بسيار كوچك به اندازه ي يك سكه ي 5 توماني ردشود چون ستون فقرات ندارد.

- نهنگ هاي آدمخوار موسوم به نهنگهاي قاتل جزو خانواده ي نهنگها يا والها نيستند بلكه بزرگترين عضو خانواده ي دلفينها محسوب ميشوند.

- در نيوزلند عداد گوسفندها بيشتر از تعداد انسانهاست.

- فيل تنها حيوانيست كه 4 عدد زانو دارد.

 

حالا همگی باهم :الله اکبر از این خلقت

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 11:56 توسط یاسمین|

وقتي تو  پيروز ميشي من با غرور به همه ميگم هي اون رفيق منه

ولي وقتي ميبازي كنارت ميشينم ميگم هي من دوست توام.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/05ساعت 12:44 توسط یاسمین|

گاهي گمان نميكني ولي ميشود

گاهي نميشود كه نميشود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود

گاهي گداي گدايي و بخت باتو نيست

گاهي تمام شهر گداي تو ميشود...........

و اين است زندگي.


درجهان هرگز مشو مديون احساس كسي

تا نباشد رايگان مهرت گروگان كسي

گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلي

صبركن پيداشود گوهر شناس قابلي


 دل كه رنجيد از كسي خرسند كردن مشكل است

شيشه ي بشكسته را پيوند كردن مشكل است

كار حمالان به دوش كشيدن ننگ نيست

زير بار منت نامرد رفتن مشكل است

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/30ساعت 12:40 توسط یاسمین|

منجی عالم به کجا رفته ای؟

مهدی موعود چرا رفته ای؟

جلوه گر نور خدا ای صنم!

ای به فدایت سر و جان و تنم

دیده به دنبال توام دوخته

جان به سر آمد دل من سوخته

رخ بنما نقطه ی امید ما

سرو روان جلوه ی خورشید ما

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/26ساعت 0:8 توسط یاسمین|

میدونین امروز به یه نتیجه رسیدم که خیلی شرح حال احوال بنده را ميكرد:

روزي صد بار برخودم لعنت ميفرستم و ميگم ازماست كه بر ماست و روزی صدبار به این جمله ی پر مفهووووووووووم دوباره و دوباره ایمان می آورم.

وپس از گفتن این جمله این جوری میخندیم به خراب کاریمان

ومیگوییم خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است و بدان میخندم

و همچنين يه تجربه اي كسب كردم كه گفتنش بي لطف نيست

وقتي از خدا يه چيز زوري بخواي اگه واقعا خيلي به ضررت باشه بت نميده اگرم بده همش باعث بدبختيو عذابه خلاصه بگم يه چيز كه از خدا ميخواين بدياشم نگاه كنين و اينكه زياد اصرار نكنين!

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/04/21ساعت 13:38 توسط یاسمین|

بری اینکه بتوانید بدون دغدغه و ناراحتی زندگی کنید رازتان را به کسی نگویید.     فلوریان

هرگاه میخواهی باکسی دوستی کنی بیشتر ازهمه چیز بین که فهم او چه اندازه است.نیک و بد را درچه میداند و نیکبختی و بدبختی او درچه چیز است.                                               مارک اورل

تا زمانیکه ننگ و جنایت دوام دارد هیچ ندیدن و هیچ نشنیدن برای من نهایت خوشبختیست. میکل آنژ

من همه چیز خود را به گرسنگی و مشقات جوانی مدیونم.                                 ناپلئون

پیش از وقوع ملاحظه کردن و مال اندیش بودن کار بسیار خوبیست اما برای مصائب احتمالی آتی از امروز اندوهگین بودن شایسته نیست.                                                                     دیل کارنگی

وقتی فکر میکنم میبینم قسمت بزرگی از داشته های من این طور به دست آمده که در جاده ی زندگی به دنبال چیزهایی بوده ام ودرنتیجه چیزهای دیگری یافته ام.                                فرانکلین آدامز

بدترین غم ها شکست و تردید است.                                                              فرانکلین

 من تصمیم گرفته ام پول را به خدمت درِآورم نه اینکه خودم به خدمت پول درآیم.       جان راکفلر

کسی که قزض خود را ادا میکند بر ثروت خود می افزاید.                                       مثل انگلیسی

همیشه به خاطر داشته باش دنیا هرگز مدیون شما نیست زیرا قبل از شما نیز وجود داشته است. 

                                                                                                                جان استیل

فرصت بدی کردن هر روز صدها بار به دست می آید و فرصت خوبی کردن درسال یک بار.   ولتر

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت 20:48 توسط یاسمین|

1.رنگهاي مورد علاقه ي خود را به ترتيب اهميت بگوييد:

قرمز    آبي    سبز    سياه     سفيد

 

 

2.اگر قرار باشد براي يكي از دوستان قديميتان هديه اي بخريد كدام گزينه را انتخاب ميكنيد؟

1.چيزي كه به سليقه ي خودتان باشد.

2.چيزي كه دوستان نياز داشته باشد.

3.چيزي كه مد روز باشد.

4.صنايع دستي.

 

 

3.به نظرتان كدام يك از موارد زير بغرنجتر است؟

1.گير كردن دونفر در آسانسور.

2.شما در يك روستاي بياباني تنها باشيد.

3.آلودگي دريك شهر بزرگ.

4.بلاياي طبيعي.

((جواب در ادامه ي مطلب))


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/16ساعت 20:4 توسط یاسمین|

سلام اين شعرو به ياد يه شهيد گذاشتم تو وب

شعر پر معناييست و من خيلي دوستش دارم

 

 

مسافر

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

كه حتي نديدم خاكسترت را

به دنبال دفترچه ي خاطراتت

دلم گشت هرگوشه ي سنگرت را

وپيدا نكردم درآن كنج غربت

به جز آخرين صفحه ي دفترت را:

همان دستمالي كه پيچيده بودي

درآن مهر و تسبيحو انگشترت را

همان دستمالي كه يك روز بستي

به آن زخم بازوي هم سنگرت را

همان دستمالي كه پولك نشان شد

و پوشيد اسرار چشم ترت را

سحر گاه رفتن زدي با لطافت

به پيشانيم بوسه ي آخرت را

وبا غربتي كهنه تنها نهادي

مرا آخرين پاره ي پيكرت را

وتاحال ميسوزم از يا روزي

كه تشييع كردم تن بي سرت را

كجا ميروي؟اي مسافر درنگي

ببر با خودت پاره ي ديگرت را

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13ساعت 13:6 توسط یاسمین|


آخرين مطالب
»
»
»
» یه داستان
» فال موسيقي
» خر کیف یعنی...
» بهار
» گل سرخی برای محبوبم
» بخت
» و این همان چیزی است که در قرآن آمده است

Design By : Pichak

Time spent here:

جاوا اسكریپت

كد ماوس

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست